تبليغاتX
همین

همین

در هم

عادتها

سلام

بوی خاک میدیم ،نه با شما نیستم که با اونم؛ شما راحت باش

عادت کردیم به سکوت عادت کردیم به قناعت عادت کردیم به گذشت عادت کردیم.... یا عادتمون دادن ؟

تا حالا فکر کردین چقدر از حقمون میگذریم؟ از تنبلی و بی حوصلگیه یا از عادت یا شایدم عادت کردیم که تنبل شیم یا عادتمون دادن که.....

خلاصه وقتی میبینم هرکی هرکاری میخواهد میکنه و یه جورایی احتمال میده کسی اعتراضی نداره حالم یه جوری میشه .......... نمیشه بگی از ترس یا از گرفتاریای کمرشکنه. من میگم از تنبلی و  بی حوصلگیه .......

بعدا" بیشتر میگم اما یک کم بیشتر فکر کنیم که چه وقتایی از حقمون میگذریم و چرا میگذریم....... فعلا" شاد باشیم

او

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 3:5  توسط او  | 

13 رجب


 

 

میلاد با سعادت امیرالمؤمنین ، علی (ع)

بر عدالت طلبان و آزادی خواهان و ظلم ستیزان جهان

فرخنده باد.

«هان‌ ای‌ مؤ‌منان! هر آن‌ کس‌ تعدی‌ و تجاوزات‌ را ببیند، و عمل‌ خلافی‌ را که‌ بدان‌ دعوت‌ می‌شود مشاهده‌ کند و سپس‌ با قلب‌ خویش‌ از آن‌ برائت‌ جوید، به‌ تحقیق‌ به‌ سلامت‌ رسته‌ و از مجازات‌ رهیده‌ است‌ و هر آن‌ کس‌ با زبان‌ به‌ مخالفت‌ پردازد، مأجور بوده‌ و این‌ از اولی‌ برتر است‌ و هر که‌ با شمشیر به‌ مخالفت‌ برخیزد تا کلمه‌ خداوند بر افراشته‌ گردد و کلیه‌ ستمکاران‌ پست‌ شوند، همانا چنین‌ کسی‌ راه‌ هدایت‌ را به‌ درستی‌ یافته‌ و در این‌ راه‌ استقامت‌ ورزیده‌ و قلب‌ خویش‌ را با نور یقین‌ فروزان‌ ساخته‌ است».

حضرت علی (ع)

از علی گفتن و از علی نوشتن به راستی لیاقت می خواهد. گرچه خود را در این حد نمی یابم لیکن به بهانه ی دردی که قلب هایمان را می فشارد از او می گویم و سخنان خویش با او واگویه می کنم.

علی (ع) آن کسی نیست که ما می شناسیمش. به قول شریف شهید دکتر علی شریعتی درد ما این نیست  که علی را نمی شناسیم ، درد ما این است که علی را بد می شناسیم و جوری تصورش کرده ایم که نیست. ایشان می فرمایند : کاش اصلاً علی را نمی شناختیم ؛ اینگونه بهتر بود تا اینکه به بدترین شکل او را درک کنیم.

علی را باید با عدلش شناخت؛ نه با آن داستان که شمشیر را بالا می برده و هنگام پایین آوردن ، دشمن را به دونیم می کرده است.

من علی را به عدالت می شناسم ، به عدالتی که پس از او در دام حضیض افتاد ؛ عدالتی که نابودی اش را به نظاره نشسته ایم . علی مصداق عینی عدالت بود ؛ مصداق حق ؛ مصداق مقابله با باطل.

علی ، یکی بود و دیگر تکرار نخواهد شد اما دردِ عدالت خواهی همواره در جان حق طلبان پایدار است و آن جنبشی که بشریت را پیش می برد همین است _ حرکت برای رهایی از بند ظلم_ .

علی جان!

روزهای سختی را که برما گذشت دیدی و نیک می دانی که چه ساعات طاقت فرسایی را در پیش داریم .دیدی که چگونه منافقمان خواندند؟!؟ دیدی که چگونه ما را با پیامبرمان محارب خواندند؟!؟ دیدی که ما را به بازی گرفتند ؛ باختند خود را پیروز میدان نامیدند ؟!!؟

به راستی عدالت تو این است ...؟!؟!؟!؟! ثمره ی رنجی که برای استیفای عدالت و برقراری حق متحمل شدی ، این نبود! و درّی که خداوند در جان یکایک نوع بشر نهاده است_آزادی خواهی و عدالت طلبی_ اینگونه نباید پایمال می شد! علی جان! چه کسی با خدا محارب است ، ما که تنها حق خویش را مطالبه می داشتیم یا آنان که بر مسلمانان شمشیر کشیدند؟!؟؟؟

علی جان!

تو نمونه ی بارز این عدالت ستیزی ها ، این ظلم ها و ستم ها و اینگونه اسلام را تخریب کردن ها را دیده ای؛ پس برما بگو مظلوم کیست و ظالم چگونه است ؟

در این شب مبارک ، که میلادت را نوید می دهد ، قلب هایمان آکنده از درد بی نوایی ست. امروز ما چگونه میلادت را پایکوبی کنیم در حالی که دستانِ مردانِ مردستانمان به زنجیر است؟!؟ امروز ما با چه دلی شیرینی میلادت را حس کنیم در حالی که کاممان از بی عدالتی و نابخردی و مرگ عزیزانمان تلخ است؟!؟!

اما همین که هنوز صدایمان به گوش خدا می رسد ، همین هنوز مردی چون تو را در تاریخ بشر داریم وهمین که هنوز مردانی را داریم که دغدغه ی آزادی و عدالت دارند ، می توان امید داشت که فردایمان را با خشت جان خویش بسازیم و از راه آمده بازنگردیم.

روزهای روشن از پس این شب ها خواهند رسید! پس بنا به بیان شریف تو ، با قلب و زبان و شمشیرهای خود ، در برابر باطل ایستاده ایم و لحظه از لطف خدا ناامید نشده ایم و با تأسی از سیره ی خاندان شریفت ، تا پای جان خواهیم جنگید .

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:3  توسط او  | 

روز معلم


 

  معلم آن فردی ا ست که با گرمای دست هایش،با برق نگاهش وبا شیرینی کلامش به من دوست داشتن می آموزد.آن کس که مرا دوست می دارد و می شناسد و با شناختن و دوست داشتنش بامن خودی شده است،اوآن شخصی است که به من دیدن آموخته است،دیدن دقیق و روشن واقعیّت های هستی را آن کس که به من شناختن آموخته است شناختن درون و بیرون مجموعه های هستی راه وآن کس که به من اندیشیدن آموخته است،اندیشیدن بر اندیشه دیگران راچگونه تقدیر نکنیم از آن کس که به من ایستادن آموخته است.آن کس که به من ساختن آموخته است. ساختن پرشکوه زندگی فردا را . آن کس که به من دوست داشتن آموخته است دوست داشتن زندگی و زندگان را. مدیونم به آن کس که به من گوش دادن آموخته است . گوش دادن به حرفهای موافق و مخالف را . معلم آن کسی است که پیروزی در شکست را یاد داده است . آن کسی که شوق یاد گیری در من آفریده است ، آن شخصی است که یاد گرفتن را یاد داده است.معلم آن کسی است که هم میداند و هم میتواند . معلم آن کسی است که ذشته را میشناسد و آینده را می بیند.                                                     

آری معلم آن است که تاریخ سازان را می سازد وپاک به صدا قت سپیده دم میخواند تا نهایت انسان را ........
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط او  | 

منتظر موندم نیومدی ی ی ی ی ی ی ......

همیشه انتظار کشیدن واسه اومدن تو رو دوست داشتم

بودنت برام بزرگترین لطف خداست و بهترین بهونه برای بودن من

انتظار آخ از این انتظار از این چشم براهی هیچوقت نشده بود

 تو این یک ساله آشنایی چشم براه بمونم و از راه نرسی

اینبار جاده ها بازی رو بردن و من باختم

 راست میگی اعتقاد به قسمت داشتن لطف بزرگیه .

میدونی چقدر سخته چشم براه مسافر بمونی و اون نیاد نتونه بیاد

 بی خبر بمونی و تموم لحظه ها رو تحسین کنی تا زودتر تموم شن

 ساعت چنده من هنوز منتظرم

 چیه میدونم شاید بگی دیوونست  بارها خودم اعتراف کردم

که دیوونم نبودم شدم بارها خواستم ازت دل بکنم ولی نمی تونم

 بارها ازت خواستم بری نتونستی به نظرت تو این مورد

هم میشه گذاشت به پای قسمت.

یعنی اینکه نباید بریم دلم داره میترکه از دوریت

قول داده بودم عصبانی نشم اما شدم

اونم از دست تو شاید بازم بگی خودخواهم اما نیستم

 شاید بگی خیلی حرفها میتونی بگی اما نمیگی...

کاش من میتونستم بگم اینکه

بازم هیچی سکوت و سکوت و سکوت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:8  توسط او  | 

از کاشان....

اعتراف به این حقیقت که این روزها حال خوشی ندارم، دیگر تکراری شده . اما برای خودم تجربه ی سختی است که اگر به سلامت بگذرانمش، جای تحسین دارد.

طوفان زده ای چسبیده بر تکه ای چوب شناور در اقیانوسی بی انتها . دریازدگی، دل آشوبه، تهوع، ترس و در عین حال کورسوی امیدی در نقطه ی تلاقی اقیانوس و خورشید.

چه بسیار لحظاتی که حین انجام کار، راه رفتن در خیابان یا نشستن در اتوبوس، لرزه ای فرامی گیردم و از ته جان که به چاهی عمیق می ماند تو را صدا می کنم. در حالیکه هنوز برایم دست نیافتنی می نمایی. دیگر به این معاشقه ها و بازیگوشی ها عادت کرده ام . عادت که نه ! حتی دل بسته ام و حسرت کسانی را که می گویند تمام مدت با تو هستند نمی خورم . می روی، می آیی . یا شاید این منم که می روم، می آیم و هر بار که می روم از وحشت دوباره ندیدنت سراسیمه بازمی گردم . حال متغیری است . فصل به فصل می شوم و نگران کاسه ی ظرفیتم هستم که مبادا لبریز شود یا ترک بردارد و آرام آرام خرد شود.

به آن تکه چوب سخت چسبیده ام و با حرکات دورانی اش غوطه می خورم . ایمان دارم که روزی به ساحل می رساندم . ایمان دارم چون تو قولش را داده ای . از همان ایمان ها که تیلیش می گوید ” آدمی را از خود بی خود می کند ” و عین خلسه است به معنای ” از خود فاصله گرفتن به همراه هر آنچه در کانون نفس، وحدت می یابد، بدون آنکه خود مستهلک شودو از دست برود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط او  | 

6 امین ماهگرد

روزی به اسم چهارشنبه!!! 

مي خوام از يه چهارشنبه بگم(میدونی کدوم؟؟؟)
يه روزي که متفاوت شد!
يه روزي که پياده بودم!
يه روزي که راه رفتم!
حرف زدم!
يه حرفايي که تا حالا زده نشده!
يه چيزايي که تا حالا حرفش نبود!
ترس داشت واسم
دليلشو نميدونم و نپرس!
فکرهاي شب قبلش!
بزرگ که بشي
گاهي تلخه !
گاهي شيرين!
اين دفعه شيرين بود!
حس بزرگ شدن!
درک کردن!
خنديدن هاي متفاوت!
ديد ِ تازه!
کنار اومدن!
گذشتن!
اسمش رو نميدونم!
* من دوست دارم تاریخ تولد دوباره ام ، همان تاریخ تولد اولم باشد !
* این آرزو برای تو هم هست؟؟؟ . . . نمیدونم!!!!

تنهاهمسفر زندگی من
ششمین ماهگرد ازدواجمون را به خودمون می تبریکم ............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط او  | 

سفر به هیچ کجا

 

 

می خواهم به هیچ کجا سفر کنم. هیچ کجا جایی است که مردمانش به چشم مردم دنیای ما عجیب اند.

مردم هیچ کجا چشم ندارنداما همه چیز را می بینند ، گوش ندارند اما همه چیز را می شنوند ، زبان ندارند اما با یکدیگر سخن می گویند.

مردم هیچ کجا تنها دل دارند و چون تنها دل دارند هر کاری را با دل انجام می دهند.

برای رفتن به آنجا باید تنها دلم را با خود ببرم . تمام اعضایم را می گذارم و سفر می کنم به هیچ کجا که تنها به فاصله دل هاست با صدها راه دلی شناخته شده و میلیون ها راه دلی ناشناخته. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:20  توسط او  | 

زبان....

روزی من زبان گل ها را می دانستم...

روزی هر آنچه که کرم ابریشم می گفت, می فهمیدم

روزی من پنهانی به پر حرفی سارها می خندیدم

و در بستر خود ...

به گفت و گو با پروانه ها می نشستم و پاسخ می گفتم

با هر دانه برفی که بر زمین افتاد و هنگام مردن گریست

من هم می گریستم

روزی من زبان گل ها را می دانستم...

چگونه بود آن زبان؟

چگونه بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:15  توسط او  | 

مداد

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:52  توسط او  | 

ax.baroon.dokhtar

<br/><a href="http://i33.tinypic.com/a9ld1v.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

ديوانگي است قصه‌ي تقدير و بخت نيست
از نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست

در آسمان علم، عمل برترين پر است
در كشور وجود هنر بهترين غناست

ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاست



+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:12  توسط او  | 

من و شما مسئولیم...

وقتی توی خیابون راه میری میبینی یه زن جوون با یه بچه کوچیک زیر گرمای داغ آفتاب نشسته و غیرت و نجابتش بهش اجازه نمیده گدایی کنه بعد دعاهایی پرس شده میفروشه و قیمت نمیگذاره رو چیزی که قیمت نداره و میگه هرچقدر میخواهی بده...

وقتی نشستی پشت میزت زیر کولرگازی و یک پیر مرد مسن که میتونه پدربزرگ من و تو باشه میاد و میگه جوون یه کمکی به من بکن...

وقتی میشنوی که یه دختر و پسر که با هم ازدواج کردن ولی پسره پول نداره که عروسی بگیره و دختره هم پول نداره که جهیزیه بخره...

وقتی توی خیابون با صدتا سرعت پشت چراغ قرمز می زنی روی ترمز و دوست داری ثانیه ها زود بگذرند و چراغ سبز شه تا دوباره گاز بدی و بری و یه بچه ی ۸ ساله که آرزو می کنه همه ی عمرش چراغ قرمز بود تا بتونه شیشه ی ماشینتو دستمال بکشه یا بهت آدامس بفروشه...

وقتی میری بیمارستان برای مریضت کمپوت آناناس میخری و میبینی یه کسی داره بال بال میزنه برای هزار تومن هزار تومن جمع کردن پول جراحی قلب دختر کوچیکش...

... تازه میفهمی که پول بلیطهای کنسرتتو نمیتونی بدی و ماشین گرون قیمت بخری و توی خیابون به مردم فخر بفروشی ...

من و شما مسئولیم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:48  توسط او  | 

شيعه يعني اين



مي گفت:

گر علي با صد هزاران شيعه در ساحل بود

رد پا در شن نماند جز يكي ، انديشه كن
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:46  توسط او  | 

18!!!

خدایا !
یک زمانی خورشید بلاگردان زمین بود
و تو خدایی می کردی
بعدها زمین گرد خورشید می چرخید
 و تو خدایی می کردی

خدایا !
سیب نیوتن
"کل شی یرجع الی اصله " را نقض کرد
ولی باز هم همه چیز به تو برمی گشت
و تو خدایی می کردی
مانند وقتی که سیب نیوتن سر درخت بود

خدایا !
آب و باد و خاک و آتش
سمت تو روانند
و جدول مندلیف
راهنمای سالکان توست

خدایا !
ما را باکی از
سیب نیوتن 
تلسکوپ گالیله
جدول مندلیف
تکامل داروین
و ....
نیست
ما به تو ایمان آورده ایم
و آیات تو همیشه به تو رهنمون است
چه سیب بیفتد
چه نیفتد
ایمانمان را محکم کن!
خدایا !
امشب
هزار بار
صدایت می کنم
تا
شاید
یک بار
نگاهم کنی.
اللهم انی اسئلک باسمک یا الله یا رحمن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:49  توسط او  | 

mahgard

ازنخستین دیدار

هرسخن" هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش مهر است....۱

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:51  توسط او  | 

ماه خدا

با خدا ،برای خدا ،در ماه خدا به میهمانى خدا در ماه خدا دعوت شده ایم . بیایید در این ماه به این سوالات نیکو پاسخ دهیم : - آيا اين روزها رفتارمان بهترخواهد شد ؟ - آیا گناهان و اشتباهاتمان را ترك خواهیم کرد؟ - آيا عبادات و اخلاص ما بيشتر خواهد شد؟ - آيا در اين ميهمانى با ميزبان مهربانش حرف خواهیم زد؟ - آیا همکیشان ما از دست وزبان ما در آسایش خواهند بود؟ - آیا زبانمان را از دروغ و غیبت و تهمت و ناسزا خواهیم بست؟ - آیا کمی اخلاص را در کار هایمان وارد خواهیم کرد؟ - آیا چشمانمان را از نادیدنیها و گوشهایمان را از ناشنیدنیها خواهیم پوشاند؟ - آیا کمی به فکر تطهیر روحمان خواهیم افتاد؟ - آیا سعی خواهیم کرد نمازمان را کمی باحالتر بخوانیم؟ - آیا به قرآنهای خاک گرفته منازلمان سری خواهیم زد؟ - آیا با مسجد محلمان آشتی خواهیم کرد؟ - آیا دلهایمان را از هر چه کینه ونفاق و حسادت است خواهیم زدود؟ - آیا یکدیگررا به خاطر اشتباهات و کوتاهیهایمان خواهیم بخشید؟ - آیا در پی تکریم و احترام و جلب رضایت پدران و مادرانمان خواهیم بود؟ - آیا حاضریم در اعمال و رفتارمان بازنگری کنیم؟ - آیا در حد توانمان به فکر گره گشایی از مشکلات دیگران خواهیم بود؟ - آیا برای دیدار از خویشاوندانمان که مدتهاست از آنها بی خبریم وقتی خواهیم گذاشت؟ - آیا حاضریم کمی برای اصلاح رابطه خود و خدای مهربانمانم وقت بگذاریم؟ - آیا آن چیزهایی را که برای خود میپسندیم برای دیگران هم خواهیم پسندید؟ - آیا حاضریم کمی از خودخواهی هایمان دست برداریم؟ - آیا در حد بضاعتمان به فقرا و مستمندان شهر ودیارمانمان یاری خواهیم رساند؟ - آیا سعی خواهیم کرد در انجام وظایفمان مسئولانه و متعهدانه وبا وجدان آگاه عمل کنیم؟ - وصدها آیای دیگرکه هر کس خود به خویشتن خویش آگاهتر است! - در یک کلام آیا حاضریم از اینی که هستیم کمی بهتر باشیم؟ پس اگر مرد رهی ،بسم الله این گوی و این میدان

آواز خدا همیشه در گوش دل است                 کو دل که دهد گوش به آواز خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:41  توسط او  | 

قلبم....

جغرافیای قلبم را می شناسم

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … 

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

 

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

 

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

 

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

 

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

 

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:23  توسط او  | 

چشمانم را كه ببندم،از يك تا ده كه بشمرم،تو ظاهر مي‌شوي،

چشمانم را كه باز كنم...براي نبودنت،نيازي به شمارش نيست....

حالا نمیدونم...بگو باید چشمانم باز باشه یا بسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:9  توسط او  | 

روز مادر

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.... 

          نمي دانم... نمي دانم و فقط همين را مي دانم كه بي بهانه دوستت دارم ... 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:30  توسط او  | 

4u

سلام...

اما تنها به قسمت نیمه ابری ناخودآگاه بی قراریت.اگر ....

امان از نقطه چین ها که غوغا میکنند !!!!

قراره همه تا آخر توی آسمان خودشان با ستاره ی خودشان بازی کنند!.

قرارنیست اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد,گنجشکهای بی پناه حس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد.

قرار نیست عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اولش قشنگ باشه.

قرار نیست کسی سختش باشه بگه دوستت دارم.

قرار نیست دیوانه ای برای شکستن دیوانگی طلب زنجیر کند.

قرار نیست ماشین زمان طفل بی گناه دامان دو عاشق معصوم را زیر کند.

قرار نیست هرچه قرار نیست باشد.قرار نیست قراری باشه که قرار نیست.

قراره باهم بر سر هرچه قرارست قرار بگذاریم.!!!!!
قرار تنها بر بی قراری است برای برقراری,چرا که با,باهم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پرواز... بی قراری برابر با به هم ریختن همه قرارهاست و قرار بی قراری اگر به هم ریخت دیگر هیچ ساعتی برای تداعی هیچ قراری از جایش تکان نخواهد خورد...      
                             ۲۰۰۷/۹/۲۰

در آن لحظه احساسم نسبت به تو غریب و غیر قابل باور بود.با تمامی احساسم هم از تو فراری بودم,هم دلبسته..ناگهان چقدربسیط. شده بودی ....هم غریب بودی و هم قریب!!!!.
تو کجا در من پیدا شده بودی؟و من ازکجای سرنوشت به تو دل بسته بودم نمیدانم...اما آن روز آن غروب باور کردم که تو را برای همیشه خواهم داشت....

 


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط او  | 

سالی 1 روز

 خدایا... نگویم دستم را بگیر....دانم گرفته ای!

ز عنایت رهایم نکن...

روزی۴ دقیقه می شود..... ماهی ۲ ساعت ....و سالی ۲۴ ساعت (یک روز)!!!!

. سالی یک روزتان را به خدا اختصاص دهید. زیاد است؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط او  | 

****خاطره ها  كه هجوم مي آورند به مغزم رشوه مي دهم تا خودش را به خواب بزند.****

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:19  توسط او  | 

یاد بگیریم ...

     بیا وفادار باشیم ....

بیا یاد بگیریم

               در پندارمان ..

                       در گفتارمان ...

و در نگاهمان وفادار باشیم ...

             بیا وفادار بمانیم

                و بیاموزیم : ممکن است!

                    حتی بی هیچ کاغذی و نوشته ای ....

                       باور کن ...

                                 فرصت هست ...

       اما نه آنقدرها که فکر می کنی .

                                                 بیا ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:16  توسط او  | 

یادمه که در کلاس چهارم ابتدایی اینترنت یا اختراع نشده بود ویا هنوز رونقش به کشور نرسیده بود...

مدرسه مون دو شیفت داشت..صبح و بعد از ظهر....کلاس ها ونیمکت ها درب و داغون بودن...

اولین بار من اون موقع چت کردم... من اون موقع نه به اینترنت دسترسی داشتم و نه چیزی ازش می دونستم...

روی نیمکت من یک دانش آموز شیفت بعد از ظهر جمله ای نوشته بود..من خرم!

من که از این حرف ها خوشم نمی اومد اون رو خط زدم..ولی روز بعد دوباره این جمله تکرار می شد به تعداد خیلی زیاد و من باز کار خط زدن رو تکرار می کردم....

تا سرانجام طرف از رو رفت واین بار به جای من خرم نوشت... تو کی هستی...من نوشتم مریم...توکی هستی... اون نوشت لیلا...من هم نوشتم پس خر نیستی

و چت ما برای همیشه تمام شد........

به همین سادگی......

ساده باشیم..سادگی به خودی خود زیباست.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:59  توسط او  | 

یه جایی خوندم:

 

بعضي هاواردزندگي مامي شوندوخيلي سريع مي روند

بعضي براي مدتي مي مانند،

                                     روي قلب ماردپامي گذارند.

وماديگرهيچ گاه ، همان كه بوديم نيستيم!

 براي فهم آنچه كه هست ، بايد آنچه را كه بوده با همه تغيير و تحولش بفهمي. چه كنم را پيش از آنكه دست به كاري بزني بپرس ، بعد از آن سردرگمي مي آورد و تاسف و پشيماني۸۶/۱۱/۷

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:17  توسط او  | 

 
زنگ هشدار به روز کردن وبلاگ هی در مخم جیرینگ جیرینگ صدا می دهد . اذیتم می کند ...
 
آمدم اینجا بنویسم که هم خودم را راحت کنم و هم این صدای زنگ لعنتی دست از سرم بردارد.
تا اطلاع ثانوی تعطیل است ٬ تعطیلم . خلاص .
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 4:26  توسط او  | 

من و تو آن دو خـطیم ؛ آری                                     .                    .  

                 مـــــــــــوازیان به نـاچـــاری                                                                      

         ..                که هـــر دو باورمان ز آغاز                                              

                             ..           به یـــکدگـــر نرسیـــدن بـود          .         

می نویسم د ــ ی ــ د ــ ا ــ ر. تو اگر بی من و دلتنگ منی ، یک به یک فاصله ها را بردار ...                                                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:34  توسط او  | 

عين حماقت است كه معتقدباشي به تو راست مي گويد، در حالي كه خود مي داني اگر جاي او بودي ناچار دروغ مي گفتي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط او  | 

او

 

انسانها برای خود یک من دارند و برای دیگران هیچ . زمانی که پای در بالاترین پله های آسمان  گزارند تنها من برای خود نگه دارند و اگر حسی بر افتادن کنند یاد او افتند .

اگر پایشان به خاری رود ز او سلام خواهند و اگر گلستان فرش پایشان شود همه را  ز من دانند .

این واژه است که بر دل انسان حكم راند - من .تو . او

آن من و آن تو که از اول او بود و آنكه همه از اول او بودند

و اینست واقعیت که خار بیابان از من است و پله آسمان از او ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:1  توسط او  | 

تو ( )

آدم وقتی بد قلق و ناراضی میشه چیکار باید کنه. وقتی احساس کنه همه وجودشو سرما زده از درون. . یادمه بچه که بودم وهنوز مدرسه نمیرفتم  مامانم برام یه مجموعه ی کتاب میخرید خانوم پرحرف، آقای شلخته، آقای ناراضی و............................. . حدود۷ ،۸، ۱۰ تاشو داشتم. بماند بعد با سواد شدنم چه مشقتی میکشیدم بخونمش و میدیدم با اون داستانسراییهایی که من از عکساش برای خودم میکردم، تفاوت هست. شاید که نه، در واقع اون کتابا خصوصیات اخلاقیه خوب و بد ما آدما رو بیان میکردو بهش شخصیتهای جداگانه داده بود و جلوی چشم میذاشت. شاید الان بیشتر به اون کتابا نیاز دارم.همیشه آقای شلخته رو با خودم مقایسه میکردم. البته چند مدتیه خدارو شکر دیگه این اواخر مقایسه نمیکنمش فقط میگم یادش بخیر... اما حالا شدم انگار خانوم ناراضی.... از همه چی که یکم دچار تغییر میشه ناراضیم و دلم میخواد به بهترین و کاملترین شکل بشه.. شاید به خاطر ایده آلیست بودنمه. شاید واسه اینه که میخوام همه چی مثل همیشه یا بیشتر، کامل و کاملتر باشه. شاید برای اینه که تحمل یه کم کوچیک شدن یا مثل اول نبودن بعضی چیزا رو بعضی وقتا توی شرایط مختلف ندارم. امیدوارم خدا بهم تحمل و صبر بده. شاید برای اینه که من به داشتنام به داشته هام به داشته شدنام عادت میکنم عادتِ همراه با احساس ِ دوست داشتنش و دلبستگی به اون حالات و احوال، که دلم میخواد همیشه اونجوری بمونه یا بیشتر بشه. اگه یه زمانی حتی برای یه بار هم یه کاستی پیش میاد سریع دلم میگره و هرچی حس بد و پوچی ِ میاد سراغم. احساس خلا و نداشتن همه وجودمو میگیرم. خدایا کمکم کن بتونم یکم دلمو بزرگ کنم آرومترو صبور تر بشم. تحملم و زیاد کن و بهم در همه حال آرامش بده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:33  توسط او  | 

این بار رطب خورده منع رطب می کند

 ......در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي‌كنند .

.........................و بر حسيني مي‌گريند كه

................................................ آزاد زيست........................................               .

زنده ياد دكتر علي شريعتی

 

نمی خوام بگم اشتباهه، نه، نمی خوام هم بگم دیگه نریم هیئت و بشینیم تو خونه. اما می خوام بگم به خدا هیئت رفتنامون به درد عمه هامون که هیچی به درد نوه عممونم نمی خوره چه برسه به درد امام حسین علیه السلام. می دونی چرا اینو می گم چون خودم از نزدیک کسایی رو دیدم که ادعای مذهبی بودن و عشق امام حسین رو دارن اما یه ذره اخلاق و رفتار حسینی تو وجودشون نیست. اینکه آدم  بره روضه و واسه آقا و مظلومیتاش گریه کنه عالیه اما نشون از خوب بودن ما نمیده... نشون از جذابیت و کشش اماممون می ده...... آدمی رو می شناسم که کلی هم مثلا مذهبیه اما از اون طرف توی اینترنت و این ور و اونور دنباله عکس های مبتذل و سه نقطه می گرده. ... واقعا این آدم عزاداری می کنه که چی؟ من می خوام بهش بگم اگه عزاداری های تو واقعا واسه عشقه . عشق باعث می شه آدم تمام وجودش معشوقش بشه. ....حداقل کاری نمی کنه که معشوقش دوست نداره یا لا اقل سعیشو می کنه. البته من چه می دونم. شاید تمام این گریه کنای امام حسین سعیشونو کردن اما واقعا به نظر شما اگه سعیشون رو کرده بودن جامعه انقدر خراب می بود؟ جواب این سوال بمونه پیش خودمون و خدای خودمون و عشقمون. فقط یادمون باشه یه وقت گریه ی معشوقمون رو در نیاریم!!!!!! یه وقت کاری نکنیم که دوباره فریاد امام حسین بلند شه "هل من ناصر ینصرنی"  و ایندفعه کوفی هایی اهل کشور شیعه نشین ایران دست به سینه حرف آقا رو نشنیده بگیرن و  نامه های هیئتی شون همه بر باد بره.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:20  توسط او  |